"اعتراض"

 

دلم گرفته ز سیمان و سنگ و آجرها


از ارتفاع حبابانه ی آ سانسورها


به تورهای هزاران دلاره می ارزد


صفای ساده ی کوچ سیاه چادرها


خرابه های تمدن برای من تنگ است


که تازه آمدم از عصر دایناسورها!


پر است هر چه خیابان ز یادواره ی صلح


به افتخار حضور گلادیاتورها!


بدون بوی تعفن، کجا نفس بکشم؟


که له شده ست هوا زیر پای آخورها


صدای خنده  و " هو"... حرفهای من گم شد


و همنشین سرم، باز پاره آجرها


ایمان طرفه